تبليغاتX
مترجم تلخ ترین سکوت
 

 

  شب ...

     ماه ، ستاره ، نور

                                   آسمان تاریکیست !!

             دلتنگ ِ دلتنگم

                                 دلتنگ ِ تنهایی

                                                      دلتنگ اشک

             اشک ِ دلتنگی

                                                          دلتنگ ِشعر ، نقاشی ، مداد صورتی

           دلتنگ ِگریه،خنده ، غم ، ماتم

 

               دلــــــــــــــتنگـــــــــــــــــــــــ    مـــــــــــــــرگـــــــــــــــــــــ  !!! ...

 

هیچی نداشتم بگم ... به غیر از این چند کلمه که اینا خودشون یک عالمه حرفن ...

  فقط باید بفهمیشون ...

  میتونی  بفهمیشون ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 1:22  توسط سالوش  | 

بازم یه سلام بی هدف دیگه ...

امروز یکی دیگه از روزهایی که اگه مجبور نبودم دردسر نفس کشیدن رو تحمل نمی کردم ...

امروز بعد از مدتها اومدم حرفام رو بنویسم ... بازم تو این محفلی که فقط و فقط و فقط مال خودمه بنویسم و بگم ... بازم بگم چه ها گذشت و چه ها می گذرد ... ولی اصلا دستم به نوشتن نمیره ...

باز حرفام از گلوم بیرون نمیاد ... بازم همشون جمع شدن ... گوشی هم نیست که بخواد اینا رو بشنوه ... همش که نوشتن نیست ... این ماه دو ساله که من دارم مینویسم و هیچی به هیچی ... هنوزم به نوشتنم ادامه میدم ... حالا اخرش چی میشه نمیدونم ...

دیگه دارم کم میارم ...

چند روزیه که اومدم خونه  ...

ولی هر بار که خواستم چیزی بنویسم هیچی به ذهنم نمیرسید ... تا دیگه امروز دلو زدم به دریا ...اگه اینارم نمینوشتم معلوم نبود چه به سرم میاد ... یه درد سر دیگه که حوصله ی اونو اصلا ندارم ... امتحانات هم داره شروع میشه این از همه بدتر ...

باز باید برم ... باز باید بخوانم و باز باید بنویسم ...

میرم ببینم چی به سرم میاد ...

باز هم بــــــــــــــــــــــــای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 15:15  توسط سالوش  | 

سلام ...

بعد 1 ماه و نیم اومدم ...

نمیدونم چرا دست و دلم به کار نمیره ...

خیلی تنبل شدم ... از اصرات بخور و بخواب خوابگاهه . کلاسام رو هم همش بعد از ظهر برداشتم شبا تا صبح با بچه ها مسخره بازی در میاریم تا 4 صبح ... بعد اونم میخوابیم تا 12 ظهر ...

... درسام هم از یه نوع 180 درجه تغییر کرده ... شیمی کجا روانشناسی کجا

چند واحدی رو که عمومی پاس کرده بودم رو میگن قبول میکنن ولی هیچ خبری نیست ...

از این رشتم خیلی راضیم ... شیمی رو هم دوست داشتم ولی این یه چیز دیگس ...

ازاین به بعد هر بازدیدی که میبرنمون رو اگه بتونم میام براتون تعریف میکنم ...

اخه بازدیدامون تکه ...

این رشته تنها فرقش با بقیه رشته ها اینه که باید روحیه داشته باشی ... روحیه خیلی زیاد ...

اگه بگم چه چیزا و چه موجوداتی رو میبینیم و بهمون میگن اینا ادمن خدا رو به خاطر هر چیزی که دارین شکر میکنین ...

بازم میام ... این سری بقیه چیزا رو تعریف میکنم ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:13  توسط سالوش  | 

سلام ...

این روزا هیچ حزفی واسه گفتن ندارم ...

نمیدونم چرا ... شاید تو سال جدید بزرگتر شدم ... کم حرفتر شدم ... شایدم ...

بی خیال ...

یکی از دلایلی که بهتون سر نمیزنم یکیش همینه که هیچ حرفی ندارم ...

ولی میام ...

اینم یه اپ چرت برای اینکه فروردین رو هم داشته باشم ...

همین بای

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم فروردین 1388ساعت 0:53  توسط سالوش  | 

سلام .اومدم بگم یه کار کردم تو زندگیم که همه چیز رو عوض کرد ...

من امسال دوباره کنکور دادم که قبول شدم ... اون رشته ای که خودم دوست داشتم رو قبول شدم ...

خیلی هم خوشحالم ... فقط تنها ایرادش اینه که خیلی دوره ...

اخه همدان قبول شدم ...

رفتم ثبت نام هم کردم ... خوابگاه هم گرفتم ...

وای که چه قدر همه چیز اونجا گرونه یعنی باید قناعت کنم ...

من شیمی میخوندم که اصلا دوست نداشتم ... الان روانشناسی کودکان استثنایی میخونم ...

درسته یه کم دوره ولی باز به کرمانشاه نزدیکه ... از این لحاظ خیالمون راحته ...

فقط تا الان که ۱ سال شیمی خوندم ۱ میلیون تومن هدر رفت ...

ولی کسی چیزی بهم نگفت چون واقعا این رشته رو دوست دارم ...

مخصوصا این که رشته دانشگاهی پدرم هم همین بوده ...

با این تفاوت که اون رشته ناشنوا خونده و من دوست دارم معلولین جسمی حرکتی بردارم ...

بازم مهم نیست هر چی خدا بخواد همون میشه ...

فقط از این به بعد دیگه نمیتونم بگم درسا سخته چون پدرم میگه خالی نبند منم اینا رو خوندم ...

هر چند الان بازنشسته شده ولی بازم به کارش علاقه داشت ...

خلاصه اینکه از یه دنیایی دارم میرم یه دنیای دیگه ...

امیدوارم فقط خدا کمکم کنه که پشیمون نشم ...

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم اسفند 1387ساعت 19:5  توسط سالوش  | 

سلام ...بالاخره امتحانات تموم شد و راحت شدیم ولی این اخری خیلی بد حال گرفته شد ...

از همون چیزی که ازش میترسیدم به سرم اومد ...

ساعت امتحان رو اشتباه دیده بودم و به جای ساعت 8 صبح 2 بعد از ظهر رفتم واسه امتحان ...

فکرشم اذیتم میکنه ... رفتم دیدم هیچکس نیست ... وقتی پرسیدم گفتن امتحان صبح برگزار شده ... خیلی بهم زور داشت تا ساعت 6 صبح خونده بودم ... مطمئن بودم 20 میشم ... 20 نمیشدم 18 رو شاخش بود ...

فعلا که بهم گفتن بای درخواست بده ببینیم چه میشه ...

یا میگن بیا دوباره امتحان بده ... یا میگن نمره عملی بهت میدیم ... یا میگن غیبت میخوری یا هر چیز دیگه ای که تصمیم گرفتم حذف اضطراری بکنم اون درس رو که نمرش رو معدلم تاثیر نذاره ...

خدا بهم رحم کنه این ترم اصلا نمیدونم چه طور امتحان دادم ... فکر کن همش شیمی بود ...

شیمی معدنی ... شیمی الی (1) ... شیمی الی (2) ... شیمی تجزیه ... ازمایشگاه همشون ... با چند تا درس عمومی

کردارمون در اومد تا تونستیم امتحانات رو بدیم ...

یعنی فقط خدا میتونه کمکمون کنه ...

این ترم رو واحد مونده نیارم کلاهم رو میندازم هوا ...

ببین دیگه چه طور امتحان دادم ... منی که همیشه میگفتم خدا کنه الف بشم این ترم میگم خدا کنه واحد مونده نداشته باشم ... که دیروز یکی از درسها رو دیدم نمراتش رو زدن که متاسفانه موندم ...

یعنی ترم بعد هم در خدمت همون درس هستیم ... (( شیمی تجزیه )) که فقط اونایی که این درس رو داشتن میدونن چیه ... از 16 دیماه من دارم امتحان میدم تا الان ...

باورتون میشه اگه بگم تو این 1 ماه جمعا 120 ساعت نخوابیدیم ...

یعنی میانگین حدودا شبی 3 یا 4 ساعت ... نه تنها من ... همه داشتیم میخوندیم ...

حالا هیچی وقت نمیکردیم درست کنیم بخوریم بماند ... به ما میگفتم اسیران بی شام و ناهار ... بعضی شبها که بچه ها نتونسته بودن کتاب رو تموم کنن مینشستن گریه کردن ... ما هم انقدر از دست کتاب و امتحان و جزوه خسته بودیم شروع میکردیم با اونا گریه میکردیم که یه دفه بعد 10 دقیقه به گریه های خودمون می خندیدیم ...

همه بچه ها میگفتن به کی قسم ترم بعد طول ترم میخونم دیگه نگه نمیدارم واسه شب امتحان ... ولی مطمئنم ترم بعد هم مثل همین ترم های پیش ... دانشجو یعنی شب امتحانی ... توبه گرگ مرگه ... حقمونه کسی که شب امتحانی باشه لایقشه هر چی سرش بیاد ...

میگن دانشگاه خیلی خوبه ... دوران دانشجویی معرکس ... ولی 1 ماه اخر ترم همه ی اون 3 ماه رو از دماغمون میاره ...

این دانشگاه لعنتی هم تا پدرمون رو در نیاره مدرک نمیده که ...

خلاصه همه اینها گذشت مهم نیست فقط خدا کنه از بقیه درسها نتیجه بگیریم ...

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 16:28  توسط سالوش  | 

سلام

گفتم قبل امتحانات یه اپ میذارم بعد میرم به استقبال امتحانات ولی بعد اولین امتحان اومدم ...

اگه الان بگم دیروز سر جلسه امتحان چی شد باورتون نمیشه

ساعت 8.30 امتحان داشتیم که همون ساعت اومدن سوالهای امتحانی رو پخش کنن حدودا به 8 یا 9 نفر سوالات رو داده بودن که منم جزو اون دسته که سوال گرفته بودن بودم که وقتی سوالها رو دیدم هنگ کردم چون دیشبش تا 7 صبح درس خونده بوم که بعد اونم بدون اینکه بخوابم رفته بودم سر جلسه امتحان ولی وقتی سوالات رو دیدم هیچ جوابی نداشتم براشون که یه دفعه گفتن همه سوالات رو پس بدن اشتباه شده عوض اینکه سوالات ازمایشگاه شیمی الی رو بدن سوالات ازمایشگاه شیمی معدنی رو پخش کرده بودن ... ما هم که ابنو شنیدیم هر کدوم یه سوال حفظ کردیم و به بقیه بچه ها که تو سالن و اون یکی کلاس بودن سوالات رو رسوندیم ...

5 تا سوال بود که از هر کس پرسیدیم یه سوال گفت یعنی الان هممون 4 تا از سوالات رو میدونیم ولی یکیش رو نمیدونیم ... نمیدونم چرا هیچکس به اون سوال نگاه نکرد ...

انقدر دیگه سر جلسه امتحان خندیدیم که یکی از مراقبها رفت به رییس مرکز گفت بیاد بالا سرمون که شاید از اون حساب ببریم که اونم تا ما رو دید زد زیر خنده که ما هم بدتر از اون داشتیم میخندیدیم

بچه هایی که تو سالن یا اون یکی کلاس بودن چنان نگامون میکردن که خدایا اینا چرا دیوانه شدن چون حالا از موضوع خبر نداشتن بعد امتحان بهشون همه چیز رو گفتیم.

خلاصه اینم از جریان امتحان ما ...

فقط خدا کنه شنبه که امتحان ازمایشگاه شیمی معدنی داریم همون سوالات رو بده ...

چون الان هممون تنبل شدیم دیگه به غیر از اون چهار سوال هیچی دیگه نمیخونیم

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 21:58  توسط سالوش  | 

سلام ...

چطورین ؟؟؟

من خوبم ولی وقتی یاد امتحانات میفتم حالم میگیره

چون هیچی نخوندم ... خب چیکار کنم از همون بچگی بچه شب امتحانی بودم ... تازه یه چیزی بگم کفتون میبره

هنوز جزوهام کامل پاکنویس نشدن

نه نگین چه تنبله به جون خودم تنبل نیستم ... البته شاید یه کم بی خیال باشم

شب یلدا هم نزدیکه نمیدونم چی کار کنم

اگه بخوام برم به کلاسانم برسم نمیتونم پیش خونوادم باشم اگرم که بیام باید از درسام بزنم اونم چی یه درس تخصصی (( شیمی تجزیه )) ۳ واحدیه ... 

از یه طرفم تو خوابگاه هیچکی نمیمونه من تنها میمونم

(( من مانده ام تنها میانه ... ))

ولش کن از کلاسم میزنم تو اون درس تا الان غیبت نداشتم ۳ جلسه غیبت حق دانشجو ... مگه نه ؟؟؟؟

شاید یه بار قبل از امتحانات بیام یه اپ دیگه بذارم ... اگه نیومدم ببخشید

همتون موفق باشید چه دانشجوها چه دانش اموزها چه پشت کنکوری ها

بای

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 18:12  توسط سالوش  | 

سلام

برای مسابقات سال ۸۷ قشم انتخاب نشدم

نتونستم تمرین کنم

به خاطر همین رقیبام زدن بالا

نمیخوام بگم چرا ... نه ...

اخه حقشون بود خیلی تمرین داشتن ولی من از درسم نتونستم بگذرم چون به خاطر فوت داییم به اندازه کافی غیبت داشتم ... اه داییم فوت شده ...

اصلا از ائل ترمه دارم گند میزنم نمیدونم چرا انقدر بد بیاری دام ولی همش خواست خداست حرفی ندارم

راضیم به رضایی خدا هنوزم میگم اونا از من لایق تر بودن امیدواذم برن هم موفق بشن هم انقدر بهشون خوش بگذره که بگن سالوش جات خالی

بازم به حرفام گوش دادین مرسی

دوستون دارم چون ارزشش رو دارین

بازم میام ولی یه کم دیرر به دیر

بای ...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آبان 1387ساعت 16:3  توسط سالوش  | 

سلام ...

ببخشید . واقعا متاسفم

همه اومدن حرف زدن دریغ از یه جواب که من بدم ...

منو ببخشید ... باور کنید سیستم رو اورذم خوابگاه اونجا هم به اینترنت دسترسی نذارم که بخوام بیام انقدر هم درسا سخت شده که نگو ...

همشون رو شیمی دادن نامردا ... البته خب خودم خواستم ... خواهش میکنم بازم بیاین بهم سر زنین من همیشه منتظرتونم

راستی هنوز که دعام میکنید

بازم امسال ۸ اذر ۸۷ مسابثات نجات غریق بر گذار میشه که ۱۵ ابان رکورد میگیرن کی بره کی نره

بازم مسابقات قشمه

برام دعا کنید بتونم اون رکورد واقعی رو که همه ازم انتظار دارن رو بیارم تا بدون حرف و حدیث بتونم امسالم تو مسابقات کشوری شرکت کنم

من که میدونم شما دعام میکنید

هر چند خوبی ازم ندیدید ولی فراموشم نکنید

باور کنید غیبتم دست خودم نبود

به امید اینکه هیچکس فراموشم نکنه

التماس دعا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 17:35  توسط سالوش  |