تبليغاتX
مترجم تلخ ترین سکوت
سلام ... دانشگاه قبول نشدم ... ناراحت نیستم (البته دو روز اول بودم) ولی به غیر از شکر چیزی نمیگفتم (دقیقا برعکس پارسال) اما الان خیلی خوشحالم ... چون خیلی چیزا یاد گرفتم ... خیلی ... تو این مدتی که هر لحظه برای قبولی دانشگاه دعا میکردم خیلی چیزای خوبی یاد گرفتم.چه جوری؟خب جریانش از پارسال شروع شد.(البته اگه سرت درد نمیاد بخونش) پارسال یکی از دوستای من که الان هشت ساله که باهاش دوستم با رتبه بیست و دو هزار مجاز شد خیلی خوشحال بود البته خوشحالی من هم کمتر از اون نبود زد و بعد از چند روز نتایج فنی هم اومد (البته بعد از انتخاب رشته نظری ها) و من قبول نشده بودم ... خیلی ناراحت شدم همون دوستم هم خونه ما بود اون هم ناراحت بود ... خیلی ... بعد از یکی دو روز واقعا احساس حسادت کردم که اون چرا باید قبول بشه ولی من ... خدایا اگه اون قبول بشه و امسال بره دانشگاه و من بمونم خونه ... این فکرها داشت دیوونم میکرد این بود که حتی چند روز هم بهش زنگ نمیزدم (اون زنگ میزد ولی من نه) تا اینکه جواب انتخاب رشته ها اومد و دیدیم که اون قبول نشده منگ شده بود ... اخه رتبه های هشتاد هزار قبول شده بودن ولی اون با اون رتبه نه ...خیلی ناراحت بود ... خیلی ... نه ... نه ... اشتباه نکنید من خوشحال نبودم چون خیلی از کارم پشیمون بودم یه خرده هم عذاب وجدان داشتم که چرا باید اینجوری میشد و چرا من باید حسادت میکردم ... بعد یه مدت که نگرانیش کمتر شد همه چی رو بهش گفتم.همه چی رو ... معلوم بود ناراحت شده ولی به روش نمیاورد و با خنده جوابم رو می داد همون مساله باعث شد که امسال خودم رو تغییر بدم ... وهمیشه اولین دعام این بود که (خدایا امسال دانشگاه رفتن برای نظری ها راحت شده همه پشت کنکوریها قبول بشن همشون حتی اگه من هم قبول نشدم قبول بشن ای خدا).اره این دعای همیشگی من بود.این دعا بهم قوت قلب میداد.و تقریبا همین جوری هم شد که همه دوستام قبول شدن باورتون نمیشه همه دوستام قبول شدن همشون دقیقا همون رشته هایی که میخواستن رو قبول شدن ((مهندسی خاک_مهندسی شیمی_حسابداری_حسابداری_امور دامی و ...)این امر نه تنها باعث ناراحتیم نشد بلکه از خوشحالی برای همشون سجده شکر کردم ... الان هم بیشتر از ناراحتی برای قبول نشدنم برای اینکه تونستم خودم رو اصلاح کنم خوشحالم.راستی همون دوستم امسال با رتبه پانزده هزار مجاز و رشته حسابداری همون دانشگاه شهر خودمون (که ارزوش بود)قبول شد..

من هم کلا تو هر زمینه ای حسادت رو کنار گذاشتم چون داشت دوستی هشت ساله و بهترین دوستم رو ازم میگرفت

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 13:19  توسط سالوش  | 

 

 

 

مادری در حالی که بچه ای چهارماهه در شکم دارد، از شهر پدر، بینگولکوچ کرده ، رویاها و سختی هایش را به دیاربکیر خود می برد... پدر با وجود سه برادر بزرگترش نگرانی را از بین می برد. بچه ای که تا پنج سالگی عبدالله نام دارد، با ارسال شناسنامه از طرف پدر، ماهسون نامیده می شود. این تغییر غیرمنتظرانه اولین شکاف زندگی اوست. ماهسون در لغت نامه «عثمانلیجا» به معنی : مستحکم و محافظ، می باشد. چه کسی می داند، شاید پدری که در دور دستها بوده با دادن این اسم به پسرش خواسته که او را تشویق به زندگی مستحکم کرده باشد.تشویق استاد باغلاما (نوعی ساز محلی) آیهان باران باعثبرداشت اولینقدم به سوی کیلومترها راه دور می شود. دوره ای طولانی و سخت سپری می شود. در سالهای 1983 و 1984 در مسابقات آواز در دیاربکیر و مرسین مقامات اولی که کسب می کند باعث افزوده شدن اعتماد به نفس او می گردددر سال 1984 در دیاربکیر راننده اتوبوس مهمتر طاهر دوغموش که کاست تولید شده او را گوش می کند، قدم دوم را برداشته و در اونکاپان کاست آماتورش را به تولید کننده موسیقی مصطفی گونش می رساند تا گوش کند. گونش که صدای صاف و دلنواز او را می شنود او را بهاستانبول فرا می خواند. او به همین خاطر دیار مادری را رها کرده و به سوی دیار غربت راهی می شود.... رویای زندگی در استانبول، با نقشه های راه که به تازگی ترسیم شده اند، پیش می رود. او در زندگی در اتاقهای هتل چنان با اعتماد، چنان مصمم، چنان مهیج و چنان سرشار از عشق است که این مجادله سرانجام به ورود او به اولین دسته هنرمندان فارغ التحصیل در کنسرواتوری موسیقی ترک در کشور می انجامد. او دیگر مورد تمسخر قرار نمی گیرد او تحصیل کرده است...شهر دنیا استانبول، برای هنرمندان مادر شهرهاست. او از بزرگی استانبول نمی هراسد، نمی لرزد، شناختن، خو گرفتن و دوست داشتن را آغاز می کند. هنرمندی که با عشق دیاربکیر در دل، به استانبول آمده است، سالها بعد از حصارهای آواز فراتر می رود. او دیگر هم از آن ترکیه و هم متعلق به دنیاستدر سال 1992، او با تولید کننده موسیقی، هیلمی توپال اوغلو،آشنا می شود. یک سال بعد با آلبوم "عالم بویسا" به دنیایموسیقی قدم گذاشته، خود را در انبوهی از قدمهای برنداشته پیدا می کند. در سال 1994، سریال "عالم بویسا" را برای کانال استار بازی می کند. اولین سریالش در راس اخبار سریالها قرار گرفته و در داستان زندگی ، عرصه اولین هنرمندان نوشته می شود....زندگی هنری هنرمند، همیشه مثل یک آب جاری نیست. او روی خارهای سر راه هنر پا نهاده، مصمم به راه خود ادامهمی دهد. او به مسائل دیاری که در آن زندگی می کند بی تفاوت نمی ماند، آنچه را که درک می کند با ترانه هایش سر زبان می آورد. او با نمونه هایی مثل "انسان حاکلاری"،"همشهریم"، "تاشرالی"، "کاردشلیک تورکوسو"، "ییکیلمادیم"،"اؤلکم آغلار" و "بیزدن دییلدیر" به مسائل اجتماعی آهنگ می سازد. زیرا او گواه انسانهایی است که با دردهایشان بی صدا زندگی می کنند. او به همین دلیل صدای بی صدایان است... او دیدگاهش به دوستی را این چنین بیان می کند: من الکیبزرگ دارم، با این الک که مادرم به من هدیه کرده است کسانی بودند که رفع شدند. اما زندگی ام با بقیه دوستانسرشار از عشق و محبت سپری می شود.

این هنرمند، در زندگی در استانبول برای مادرش پسر و برای پسرش پدر است

فرزند دیاربکیر، فراست و زیرکی، و دارای قلبی باز بودن را توانگری می داند. او با گسترش دادن موفقیتهایش در عرصهموسیقی به تمام دنیا، با مجادله قرار گرفتن در دلها با صدایش، مثل آرامش دجله، راهش را ادامه می دهد

ماهسون از زبان خودش

مادرم "فائقه آریک" و پدرم "چرکز بازنجیر" در یک بیمارستاندولتی در "بینگول" با هم آشنا شدند و ازدواج کردند. مادرم به علت داشتن سه فرزند از شوهر قبلی خودش و یازده فرزند از شوهر بعدیش تا حد جدایی با پدرم پیش رفت. مادرم مرا چهار ماه حامله بود که از پدرم جدا شد و به "دیار بکر" کوچ کرد. او بالاخره چهارمین و آخرین بچه خودشرو در 26 مارچ سال 1969 (1348 شمسی) به دنیا آورد واسمش رو عبدالله گذاشت. عبدالله اسمی است که مادرمروی من گذاشت. در پنج سالگی با تعویض شناسنامه توسط پدرم اسمم ماهسون شد.

دیاربکر

دیاربکر با تاریخ 9000 ساله و اولین مرکز مسکونی دنیا و منطقه گسترده تمدن انسانیت، با تاریخ وخاک جادویی. دیاربکر سرزمین "ضیاءگوکالپ" ها و "علی امری" ها، "سلیمان نظیف" ها و "احمد عارف" ها و سرزمین بلبل ترانه ها "جلال". دیار بکر سرزمین خوش آوازه خوان ها سرزمین مارها ، عقرب ها، رنج ها، سختی ها و به همان اندازه دیار بکر سرزمینی پر غرور.در منطقه عرب شیخ این شهر در خانه ای که مجموعاً یک اتاق داشت به دنیا آمدم. برادرهای ناتنی ام که از شوهر قبلی مادرم بودند (اسماعیل آریک ، محمود اریک و مصطفی آریک) از به دنیا آمدن من خیلی خوشحال شدند و مرا مثل برادر تنی خود بزرگ کردند. من شوکت پدری را از آنها دیدم چون اصلاً پدرم را نمی شناختم. اولین بار پدرم را در 6 سالگی از دور دیده بودم. از شش سالگی به بعد در بعضی تعطیلات شش ماهه که به دیدار مادربزرگم می رفتم پدرم و بقیه برادرانم را تنها در آن زمان می توانستم ببینم. دوره ابتدایی را در مدرسه ابتدایی "سلیمان نظیف" و دوره راهنمایی را در مدرسه "علی امری" و دبیرستان را در مدرسه جمهوریت دیار بکر خواندم.

شروع موسیقی

پسر خاله ام آیخان باران در بین اقوام آدم دوست داشتنی ای هست و خیلی هم خوب ساز می زند. دفعه اول در برابرآیخان لرزان لرزان اولین شعری را که یاد گرفته بودم خواندم.آیخان تحت تاثیر صدایم قرار گرفت. از آن روز به بعد آیخان کارمداوم را با من آغاز کرد. حضور اول من در صحنه در دبیرستانجمهوریت به تحقق پیوست. مادرم و برادرانم دکتر یا مهندسشدن من را می خواستند. تاثیر موسیقی روی من خیلی زیادبود. هر روزم با موسیقی می گذشت. در ذهنم آواز خواندن در کنسرت ها را پرورش می دادم. به سختی می توانستم تصمیم بگیرم که مهندس خواهم شد ، دکتر و یا یک هنرمند.در سال 83 و 84 در فستیوال دیار بکر در مسابقات آواز خوانیبرای مطرح شدن خودم را آزمودم. در دومین دوره شرکت درمسابقات برای اول شدن مصمم بودم. در سال 84 در دیاربکرکاست آماتوری من توسط یک راننده اتوبوس (محمد تاریح) به گوش تهیه کننده ای به نام مصطفی گونش رسید و مصطفی گونش صدای مرا خیلی پسندید و مرا به استانبولدعوت کرد. برای موفقیت و رسیدن به هدفم 1800 کیلومترمسافت رو به اون شهر کهن طی کردم. سوالات زیادی در ذهنم وجود داشت. در بین میلیون ها نفر انسان در چنین کلان شهری چه کسی می داند که زندگی چقدر سخته؟ خیالات و امیدهایی داشتم اما از یک طرف ترس و وحشت هم داشتم. زندگی تا پایان عمر ، برای دنیا ، عشق، غم، حسرت، غربت. مجادله من در سال 84 در ماه سپتامبر با ورودم به استانبول شروع شد.

استانبولجایی که همسایه همسایه را نمی شناسد ، آدم آدم را نمی شناسد. آری این شهر استانبول است. چطور ساکناناستانبول به آنجا کوچ کردند و آمدند؟ هم ترسناکه هم پر رمز و راز و هم باز پس گیری شهر ( از دست قوم اشغالگر شهر) به نظر من خیلی زیباست. چگونگی آن را هیچکس به درستی نمی داند.آلبوم اولم رو در سال 84 در ماه کاستم ( نوامبر) به دنیایموسیقی عرضه کردم. در پی اون 7 آلبوم دیگه آمد.پنج سال تمام گذشته بود. در این مدت خانه ام اتاق شماره 314 هتل لاله بود. این هتل در جاده مسیح پاشا گل سرسبد هتل ها بود. در سال 89 تصمیم گرفتم برای تهیه آلبوم و هرچه زیبا شدن کارهایم در موسیقی و وارد شدن به عرصه کنسرواتوری در امتحان دانشگاه شرکت کنم، دانشگاه دولتی فنی موسیقی ترک.

سالهای کنسرواتوری

مکان اجرای موسیقی، اولین کنسرواتوری موسیقی ترک درترکیه.در سیاست موسیقی مدرسه موسیقی کم بود. اما چه افسوس که در اثر سستی دولت یک مدرسه موسیقی موجود بود. در مقابل این سیستم آموزش ضعیف من اراده قوی ای داشتم. مدرسه آموزشی هنرمندان ترکیه متاسفانه به دست فراموشی سپرده شده بود و دیگر یک موسسه مورد علاقه نبود و ارزشی نداشت. جهانی شدن هنر مرهون ارزش پیدا کردن هنر میان جوامع و مردم هست. امیدوارم سیاستمردانی که به هنر و هنرمند ارزش قایل میشوند مسوول موسسه های آموزشی بشوند.

بازگشت به موسیقی

در سال92 با "حلمی توپ اوغلو" آشنا شدم که به من پیشنهاد یک آلبوم کرد. من با این پیشنهاد که بعد از 4 سال به من شده بود در سال 93 با آلبوم "عالم بویسا" کار حرفه ای خودم را آغاز کردم.

ورود به صحنه

در سال 94 در کازینوی چاکیل به همراه بولنت ارسوی (خواننده) به صحنه رفتم.

اولین سریال

در سال94 برای استار تی وی سریال عالم بویسا را در چندقسمت کار کردم.

در سال 93 بود که مصمم شدم به

ـ ساخت اثری جهت محبت، صلح، دوستی، برادری، با هم

بودن، دین، زبان، مذهب، یه دید سیاسی جداگانه.

ـ با عصر تکنولوژی همراه شدن.

ـیک موزیسین تولید کننده و مدیر و سازمان دهنده بودن.

ـ سرمایه گذاری برای موسیقی.

ـ نمونه کامل یک هنرمند .

ـ دست کم هر 2.5 و یا 3 سال یک آلبوم دادن.

ـ با زنان به برنامه نیامدن.

ـ تصدیق تازه کاران(آماتورها).

ـ به با ارزش ترین انسان ها اهمیت قائل شدن.

سالی که در استانبول بودم هر روزش جدا ، هر لحظه اش

یک غم جداگانه و یک مجادله بود من در سالهای مه آلود

گذشته مقاطع رو گذراندم.

 

Ad: Mahsun Abdullah

Soyadı: Kırmızıgül Bazencır

Doğum Tarihi: 26 Mart 1969

Doğum Yeri: Diyarbakır

Baba: Çerkez Bazencır

Anne: Faika Arık

Kardeş Sayı: 18 kişi

Kardeşi: Mahmut Arık

Kardeşi: Mustafa Arık

Boyu: 1.82 cm

Saç Rengi: Siyah

Göz Rengi: Kahverengi

Sevdiği Yemek: Kuru Fasulye - Pilav

Arabası: BMW

Din: İslam

Albüm Sayı: 11 albüm profesyonel - 5 albüm amator

Faaliyetler: Şarkıcı - Kompozitör - Çalgıcı - Besteci - Aktör

Diziler: Alem Buysa - Bu Sevda Bitmez -

Hemşerim Yıkılmadım - Zalim - Aşka Sürgün

 

نام: عبدالله (ماهسون)

نام خانوادگی: بازنجیر (کیرمیزی گول)

تاریخ تولد: 26 مارچ 1969 ـ 1348 شمسی

محل تولد: شهر دیاربکیر (شرق ترکیه)

پدر: چرکز بازنجیز

مادر: فائقه آریک

تعداد برادر و خواهر: 18 نفر

برادر: محمود اریک

برادر: مصطفی اریک

قد: 1.82 سانتیمتر

رنگ مو: مشکی

رنگ چشم: قهوه ای

غذای مورد علاقه: لوبیا سبز ـ برنج

ماشین مورد علاقه: بی ام و

دین: اسلام

تعداد آلبوم: 11 آلبوم حرفه ای ـ 5 آلبوم آماتور

فعالیتها: خواننده ـ آهنگساز ـ نوازنده ـ سراینده اشعار ـ بازیگر

فیلمها و سریالها: اندازه عالم ـ این عشق از بین نمیرود

همشهری ـ مغلوب نشدم ـ ظالم ـ تبعیدشده عشق

وب سایت رسمی:

http://www.mahsunkirmizigul.com

 

اینم چندتا عکس از این خواننده محبوب و مردمی

 

 

 

 

 

 

  

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم شهریور 1386ساعت 0:57  توسط سالوش  | 

 

اي خورشيد درخشاني كه در پشت ابرهاي سياه پنهان شده اي و پرتودرخشانت را بر ما مي تاباني ، از پشت آن ابرهاي سياه بيرون بيا و در همين آسمان آبي بر روي ما نور بتاباناي چشمه اي كه در زير اين كوه بلند در حال جوشيدن هستي بيا و بر روي زمين جاري شو و اين دشتتشنه و بي محبت را با جاري شدنت سيراب كناي مهتاب روشن بخش شبهاي ما بيا و شبهاي تيره و تارمان را با آمدنت روشن كن ، بيا تا جشن پر از روشنايي در شبهايمان با آمدنت بر پا شوداي ستاره درخشان ، بيا در آسمانمان ظاهر شو تا همه ستاره ها در اطرافت جمع شوند تا شبي پر از ستاره را با بودنت داشته باشيم… اي خورشيدي كه سالها در پشت كوههاي بلندي كه قله آن ناپيداست نشسته اي بيا و با گرماي محبتت آن كوههاي بي محبت را ذوب كن و بر روي آسمان ما بدرخش! بيا و با آمدنت محبت را در سرزمين ما نازل كنما عاشقان دل تو مي باشيم ، ما راهيان راه تو مي باشيم ، بيا و با آمدنت غوغايي در اين دنيا و دلهاي ما به پا كن… بيا تا آن غوغاي عشق كه همه منتظر به حقيقت پيوستن آن مي باشند بر پا شود.. بيا و با آمدنت معناي عشق و دوستي را به ما آدميان بياموزبيا تا همه بفهمند عشق واقعي به چه معناست ....ما همه منتظريم ، و هميشه رو به آسمان به انتظار ديدنت مي نيشنيمدستهايمان را به سوي پروردگارمان دراز مي كنيم و از او ميخواهيم كه تو را به ما باز گرداند و از بين كوههاي بلند ، ابرهاي سياه بيرون آورداي بهار آشنا و پنهان ما بيا و دشت خشك و تشنه ما را با آمدنت سرسبز و زيبا كناي گلي كه در باغ بهشت الهي روييده ای ، بيا و با آمدنت سرزمين ما را پر از عطر و بوي محبت و دوستي كن… بيا و با آن نوري كه از چهر ه ات ميدرخشد مقداري نيز بر چهره ما بتابان تا ما نيز از نور محبتت بهره مند شويم… بيا كه همه ما براي ديدن تو بي قراري ميكنيم تا تنها چهره درخشان آسمان زندگي مان را ببينيم… به انتظارت مي نشينيم تا طلوعي دوباره در قلبهاي عاشقمان داشته باشي… بيا و مانند باران عشق باش و بر روي دل بي محبت ما ببار تا دلهايمان از اين آب گهروارت از عشق سيراب شودميدانيم كه تو درخشانتر از خورشيد ، زيباتر از مهتاب و پاك تر از چشمه در دل كوهی!خورشيد آسمان با ديدن تو از شرمندگي خاموش مي شودمهتاب با ديدن تو از آسمان محو مي شود…!اي تنها امام بازمانده ما ، اي مهدي موعود بيا ، ما همه براي ديدنت منتظريم

یا اباصالح المهدی ادرکنی ادرکنی ادرکنی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 1:12  توسط سالوش  |