نفسم ...
هر چه بیهوده مرا کشت بسم بود ... بسم !...
نفس بی کسم ای زنده دلان قطع کنید ...
سینه ام چاک کنید !
این غبار سیه از روی رخم پاک کنید ...
به چه کار ایدم این چشمه ی خون ؟؟...
این تن مرده ی مرگ ...
که تن زنده ی من کرده چنین اواره ...از کف سینه ام ارید برون !!
ببرید ... ببرید در بیابان سکوت :
زیر مشتی لجن و سنگ سیه خاک کنید
سلام ...
چرا تابستون تموم نمیشه ... انگار تو طالع من نوشتن هر سال شهریور باید انقدر سنگین باشه ...
اه ...
خدایا چرا انقدر تو صبوری ... اگه ما هم انقدر که تو صبر داری صبور بودیم که دیگه اسممون بنده نمیشد ... خدایا همیشه شکرت کردم بازم میگم شکر
12 روز پیش بهم خبر دادن چند ماه دیگه عمه میشم ...
خیلی خوشحال شدم ولی میدونید چه ارزویی کردم ... همون لحظه با تمام وجود از خدا خواستم که تا وقتی اون به دنیا میاد من بمیرم که اسم منو بذارن رو بچشون ... حداقل اسمم زنده باشه که فراموش نشم ... اره بعد مردن فراموش نشیم ... چه روزگاریه ... الان که زنده ایم انگار نه انگار که سالوشی هست .... شاید وقتی مردیم بگن راستی یه دختری بود که نشناختیمش و رفت ...همین بسمه که بفهمن بودم ... نمیخوام الان بدونن که هستم ...
دیگه خداییش دارم کم میارم ... دیگه دارم خفه میشم ... تو عمرم انقدر سر در گم نبودم ... تا الان خیلیا خواستن کمکم کنن ولی اونی که باید به حرفم گوش کنه فقط داره از دور ضجه هام رو نگاه میکنه
نمیدونم چه حکمتیه که نمیخوادم ...
خلاصه اینکه زندگی اونی نبود که فکرشو میکردیم ... هر چند از ما نظر نخواسته فرستادنمون ... که الانم باید منتظر بشیم کی دوباره نوبتمونه که برگردیم ... میگن ادم همون ساعتی که به دنیا میاد همون ساعت هم میمیره ... هر روز موقع عصر منتظر میشم ولی هیچی به هیچی ... شدم مثل اونایی که مریضی سخت دارن هر لحظه ممکنه اجلشون بیاد ... ولی هیچ بهانه ای هم واسه مردن نیست ...
دیگه موندم باید چی کار کنم ... فعلا که داریم میگذرونیم تا ببینیم بالاخره خدا چی میخواد ... بازم خدایا شکر ... فقط خدایا کمکم کن کاری نکنم که پشیمون بشم ... یه ایده و فکر بدجوری داره اذیتم میکنه ... چند وقتیه داره مثل خوره مغزمو میخوره ... دعا کنید تصمیم اشتباه نگیرم ... همین ..