تبليغاتX
مترجم تلخ ترین سکوت - باز هم بی هدف
بازم یه سلام بی هدف دیگه ...

امروز یکی دیگه از روزهایی که اگه مجبور نبودم دردسر نفس کشیدن رو تحمل نمی کردم ...

امروز بعد از مدتها اومدم حرفام رو بنویسم ... بازم تو این محفلی که فقط و فقط و فقط مال خودمه بنویسم و بگم ... بازم بگم چه ها گذشت و چه ها می گذرد ... ولی اصلا دستم به نوشتن نمیره ...

باز حرفام از گلوم بیرون نمیاد ... بازم همشون جمع شدن ... گوشی هم نیست که بخواد اینا رو بشنوه ... همش که نوشتن نیست ... این ماه دو ساله که من دارم مینویسم و هیچی به هیچی ... هنوزم به نوشتنم ادامه میدم ... حالا اخرش چی میشه نمیدونم ...

دیگه دارم کم میارم ...

چند روزیه که اومدم خونه  ...

ولی هر بار که خواستم چیزی بنویسم هیچی به ذهنم نمیرسید ... تا دیگه امروز دلو زدم به دریا ...اگه اینارم نمینوشتم معلوم نبود چه به سرم میاد ... یه درد سر دیگه که حوصله ی اونو اصلا ندارم ... امتحانات هم داره شروع میشه این از همه بدتر ...

باز باید برم ... باز باید بخوانم و باز باید بنویسم ...

میرم ببینم چی به سرم میاد ...

باز هم بــــــــــــــــــــــــای

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 15:15  توسط سالوش  |